چند خاطره از پشت صحنه های خواستگاری (سری اول)

خاطره اول :

وقتی همسرم اومد خواستگاریم من خودم سینی چایی رو نبردم و برادرم برد شوهرم همیشه میگه تو
اون شب چرااااااااااااا خودت چایی نیاوردی
 

شوهرم
میگه همه مزه خواستگاری به اینه که عروس خانم چایی بیاره دستاش بلرزه و داماد هم
هووول بشه و چایی رو بریزه رو لباسش خخخخخخخخخخ
 

من خیلی
شیطون بودم از اول مجلس هم تا اخرش خودم نشسته بودم و نظر میدادم خخخخخخخ
 

بعد که
با همسرم تنها شدیم انقد حرف زدم همسرم دهنش باز مونده بود بعد همیشه میگه تو اون
شب نزاشتی من حرف بزنم اصن
 

بعد که
حرفامون تموم شد به همسرم گفتم خووووو حالا نظرت چیه در مورده من
 

همسرم
گفت ۷۰ درصد اوکیه
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

من :۰ 

شوهرم 😀 

۷۰ درصد 😐 

خلاصه
۷۰ درصد به من اوکی داد بچه پرووووووووووووووو خخخخخ
 

۳۰ درصد دیگه شم به زور ازش گرفتم :-))))))))))))))))))))))) 
خب حالا
مث خانم های خوب هر کی خاطره ای داره از شب های خواستگاری بگه ما هم روانشاد بشیم
 

خخخخخخخخخخخخخخخخخخ 

  

 

خاطره دوم :

یه بارم برای خواهرم خواستگار
اومد
 

دوماد
جورابش سوراخ بود
 

 

خاطره سوم :

منم یه خواستگار داشتم پز شک بود
ولى چون سنش از من خیلى بیشتر بود کسى موافق نبود بعد چند دقیقه تا گفتن ببخشید
مزاحم شدیم برادرم زود از جاش پاشد فکر کرد مى خوان برن

 

خاطره چهارم :

منم چادرمو پشت رو سر کرده بودم
داداش شوشو بهش میگه خیلی هول شده چادرشو پشت رو سر کرده

 

خاطره پنجم :

ما که با هم دوست بودیم 

شب
خواستگاری تو اتاق رفتنو حرف زدن نداشتیم
 

بقیه
غیر مستقیم میدونستن دوستیم
 

ولی
موقع چایی اوردن دستم میلرزید …حیف که چایی نریخت روش بسوزه من بخندم حـــیف

 

خاطره ششم :

ما برای داداشم رفته بودیم
خواستگاری
 

زن داداشم وقتی سینی شربت رو
اورد پاش لیز خورد با سینی شربت اومد تو بغل من
 

برای
همین منو خعلی دوست داره
   

 

خاطره هفتم :

من همیشه قبل از اومدن خواستگار
کلی ادا در میاوردم و مادرم و خواهرم از خنده ریسه میرفتن
 

با
ژستهای مختلف و
……… 

ولی
چایی رو نمیاوردم …………یه بار بعد از کلی شیطنت خواستگار که تنها اومده
بود(البته با پسرعموم چون دوست اون بود
)

خواهرم
چایی رو اورد و یهو موقعی که پسره اومد چای برداره خواهرم یاد اداهای من افتاد و
زد زیر خنده
 

حالا هر
هر داره میخنده و سینی تو دستاش میلرزه
 

اصلا یه
وضعی ………….منم دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم تو آشپزخونه و حالا نخند کی
بخند
 

بدبخت
پسره فرار کرد……….حیف شد دکتر بود…باباشم الان رئیس کل بخش حفاظت
از……است

 

 

خاطره هشتم :

قبلش مامان شوشو زنگیده بود گفته
بود میخوان بیان خواستگاری چون راهشون دور بود تا اومدن دیگه بعد از ظهر بود بعد
خودشون گفتن بیرون بریم هم یه صفایی کنیم هم 
خواستگاری 

ماهم
همرو دک کردیم رفتیم دوتایی قدم زنان حرفامونو زدیم بعضی وقتا میریم شمال اونجا هم
یسر میریم

 

 

خاطره نهم :

منم خودم چایی نیاوردم و از اول
اونجا نشسته بودم. موقع حرف زدن نمیدونم چی شد که خالم مادر شوهرمو انداخت
رودربایسی و گفت خانم محمدی هم با عروس خانم صحبت دارن

بیچاره
مادر شوهرم انقد مظلومه که قیافش اینجوری شده بود
😐

خاطره دهم :

یه باررم برای خواهرم خواستگار
اومده بود
 

بعد ۱
ساعت بعدش رفت توالت
 

خیر سرش
نمیدونم چیکار کرده بود تا ۲ روز بویی …..میداد 
خونمون  ۴ 

همون
دیگه خعلی کیس خوبی بود ولی ….بود ردش 
کردیم 

 

خاطره یازدهم :

منم چایی نبردم بابام چای گرفت
شووری خیلی ناراحته همش میگه چرا برام چایی نیاوردی بعدشم که رفتیم تو اتاق شوهرم
خیلی خوش خنده است خودش برا خودش جوک تعریف میکرد بلند بلند میخندید خواهر شوهرم
میگفت بابات قرمز شده بود دکمه یقه اشو باز کرد یه کم خنک بشه بعدشم که رفتن بابام
دعوام کر که چرا بگو بخند راه انداختید اونم به این بلندی منم هرچی گفتم خودش برا
خودش میخندید کسی 
باور نکرد

 

خاطره دوازدهم :

منم پسر داییم خودش تنها اومده
بود منو ازبابام خواستگاری کرده بود بابام گفته بود باید فکر کنمک اونم گفته بود
باسه من صبر می کنم ولیییییییییییییییییییییییییی هنوز۲دقیقه نگذشته بود زنگ زد به
بام که فکر کردین جوابتون چیه هیچی بابامم راحت گفته بود عزیز دلم مگه زود پزه
هنوز۲ دفیفم نشده هاااااااااااااااااااااااااا خخخخخخخخخخخخخ

 

خاطره سیزدهم :

من با همسرم دوست بودیم 

وقتی
اومدن خواستگاری من پام شکسته بود تو گچ بود
 

شوشو با
مادرش اومده بودن و یه دسته گل گلایل
 آورده بود 

بهش
گفتم مگه اومدی سر قبر که گلایل خریدی (حالا من یواش گفتم خودش بشنوه

برگشته
بلند بلند میخنده میگه بشین بینیم پا شکسته
 

بعد یهو
مادرش محکم زد تو پاش و گفت بی ادب نگفتم بزار خودم برم گلفروشی…بی سلیقه

 

مادرشوشو
شنیده بود چی گفته بودم در مورد گل

خاطره چهاردهم :

شب خواستگاریم انگار گنگ شده
بودم مصه منگلا هر چی شوشومی گفت میگفتم چه منطقی شما درست می گی حق با شماست و
خلاصه ازاین نکبت بازی ها بعد که از اتاق اومدم بیرون تزه فهمیدم بلانسبت شما چه
گ……..ه…..ی خوردم

 

خاطره پانزدهم :

واسه خواهر یکی از دوستام
خواستگار اومده بود.دوستم خیلی فضوله میره روی رختخواب از شیشه بالای در دومادو
ببینه یه دفعه در اتاقشون باز میشه ودوستم با رختخوابامیره تو پذیرایی.میگفت خونه
از خنده رفت رو هوا

 

پیشنهاد عروس سایت :  بله برون ، تاریخچه ، آداب و رسوم

خاطره شانزدهم :

من هرکی میومد برام داداشم
داداشم چایی میبرد بعد مینشست رو بروی  تی وی اونور سالن و چشم از داماد بر
نمیداشت میگفت میخوام حساب کار دستشون بیاد
 

فقط برا
شوهر خودم اینطور نشد
 

هنوز که
هنوزه میگه چرا اون شب تا من نبودم مراسم گذاشتید
 

خاطره هفدهم :

یه بارو خونه ی خالم بودم 

یه
خانومه اومده بود دم خونه ی خالم برای دختر خاله م وقت بگیرن بیان خواستگاری
 

منو که
دید گفت شما چند سالته و اینا و ادرس خونه ی مارو خواست گفت پس مزاحم شما میشم
 

من  

خانومه 

دختر خاله م 

خاطره هجدهم :

یه بارم برای برادرم رفته بودیم
خواستگاری
 

پسر
خواهرم کوچولو بود کسی نبود این فضول خان رو نگه داره خلاصه مجبور شدیم ببریمش
 

عروس
بیچاره چای آورد و به همه تعارف کرد جز این وروجک
 

یهو
بلند برگشت گفت: دایی این زنه خوب نیست عروسی نکنید برا من چای نیاورد
 
هیچی
دیگه ما هم دیدیم عروسی که برای بچه خواهرشوهر چای نیاره عروس بشو نیست دیگه
بیخیالش شدیم
   

 

خاطره نوزدهم :

تازشممممممممممممم داداشم که اون
سب فقط ۹ سالش بود هی می رفتو می یومد می گفت هوراااااااااااا می خوام دیگه دایی
بشم اصن 
 یه وضی بود

قیافه من                                  فشافه شوشو

خاطره بیستم :

حالا گفتین شب خواستگاری من از
شب عقد بگم. بعد عقد فیلم بردار گفت که یه کم با هم تنها باشین و بعد صداتون میکنم
که بیاین تو
 

انقدر
عکس گرفتن و فیگورای مختلف گرفتیم که لباس همسرم از شلوارش در اومده بود و هی
میگفت اینو چیکار کنم چجوری درست کنم. منم گفتم خب الان که کسینیست درست کن. گفت
اینجوری نمیشه باید شلوارمو بکشم پایین بعد لباسمو بکنم تو شلوارم

گفتم خب
زود اینکارو بکن
 

خلاصه تا
راضی شد و شلوارشو کشید پایین یهو فیلم بردار اومد تو با یه جیغ بنفش رفت بیرون
!

 

 

رای دیدن عکسهای زیبا به عروس سایت برید 

www.AroosSite.com

نظراتتون باعث دلگرمی ماست

لطفا به پستها امتیاز بدید

مطالب مرتبط :

چند خاطره از پشت صحنه های خواستگاری (سری دوم)

چند خاطرات از
پشت صحنه های خواستگاری (سری سوم)

 

پیشنهاد عروس سایت :  تشریفات عروسی چیست

مطالب مرتبط

7 نظر

  1. فاطمه

    برای اولین بار برام خاستگار اومده بود خیلی حول بودم نمیدونستم چکار کنم.رفتم درو باز کردم انقد با روی گشاده باهاشو برخورد کردم فک کردن جوابمون اوکیه.? تازشم باهاشون روبوسی هم کردم.بعدش ک به خودم فک کردم انقده خجالت کشیییییدم.خوب بود پسره نیومده بود وگرنه با اونم روبوسی کرده بودم دیگه ول کنم نبود????

    پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *